صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب کافه مابلی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کافه مابلی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آبان ۱, شنبه

تبار خونی

بهشت گمشده ی ما، پر از صدای دُهُل هاست
جهنّمی که زمین شد،بهشتِ احمق و خل هاست
تمرکزی ست پریشان ،دل شکسته ی انسان
جنون زلزله خیزی به فکرِ پایه ی پُل هاست
جهنّمی ست در آدم ،از آتشِ غم و ماتم
جهانِ آهن و محکم،مذابِ جاری  شُل هاست
شبیه مرگِ دلیران،شبیه اشکِ اسیران
شبیه غربتِ ایران، پس از هجومِ مغول هاست
مُطالعه ؟نه عزیزم ،کسی کتاب نمی خواند
مُغالطه؟بله جانم،هجومِ جزء به کُل هاست
دوقطعه عکس بیاور،دو قطعه شعرِ مُزخرف
بله عزیزِ هُنرمند،جهان جهانِ ترول هاست
کسی که هیچ نخوانده ،شنیده ای ترکانده؟
مرابه  هیچ رسانده،که فازِ وصل به نول هاست
مگر که تیغ بداند...،رگِ مرا بدراند...
فروغ! زندگی من تبارِ خونی گُل هاست!*

آرش بنده بهمن
بیست و ششم مهرماه هزارو سیصدو نود و پنج
شاهین شهر
* مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار          

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است (فروغ فرخزاد)

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

دوچرخه در دوچرخه

دوچرخه در وسط یک حیاط وا مانده
کجا نرفته، کجا رفته و کجا مانده؟
نگاه کرد به زینش که پاره پوره شده
نگاه کرد به زنگش که بی صدا مانده
تمام خاطره ها در دو چرخ می چرخید
که ردّ پای همه در رکاب جا مانده
اگرچه کوچه به کوچه همه غربیه شدند
دوچرخه با همه شهر آشنا مانده
نگاه کرد به هر چرخ که نمی چرخید!
چرا نرفته؟چرا خسته شد؟چرا مانده؟
نفس نداشت، نه دیگر نمیتوانست آه
اگرچه توی دو چرخش کمی هوا مانده...
***********************************
حیاط ،باغچه ای داشت که کویر شده
چقدر زود رسید این زمان که دیر شده
چقدر جسم درخت از حیات جامانده
چقدر روح حیاط از زمانه سیر شده
چقدر خاک به روی حیاط خوابیده؟
چقدر خواب در این خاک ها اسیر شده؟
حیاط خواب درختی که نیست را می دید
چقدر خواب حیاط و درخت پیر شده
حیاط باغچه ای داشته که دیگر نیست
تمامِ زندگی اش رنگ مرگ و میرشده
**********************************
درخت نیست،دلم بی درخت، آشوب است
درخت صفحه کاغذ شدست و مرطوب است
که خیس گریه شده شاعر دوچرخه سوار
که خواب هاش به چرخ دوچرخه مصلوب است
درخت دغدغه ای داشته به نام قلم
که عشق رابسراید اگر چه از چوب است
دوچرخه راه بیفتد،دوباره تا همه جا
حیاط فکر کند حال زندگی خوب است
******************
دوچرخه فکر نمی کرد کوچه سخت شود
سیاه رنگ دوتا چرخ و زین وبخت شود
کجاست شاعر دیوانه ی دوچرخه سوار؟
که بی خیال براند،خیال تخت شود
دوچرخه راه بیفتد ،حیاط  سرزنده
دلش پرازنفس تازه ی درخت شود
**********************
دل حیاط گرفته،دوچرخه غمگین است
که خانه خانه در این شهرزندگی این است:
نه شاعرونه دوچرخه،نه باغچه ، نه درخت
حیاط از ته دل،جای پارک ماشین است
********************
دوچرخه از ته دل با رکاب درگیر است
که هر دو چرخ و رکابش به غصه زنجیر است
****************************
رسید بچّهء امروزِعصرِ اینترنت
دلش پر است وسرش توی گوشی و تبلت
برنده میشود اما حیاط آرام است
درخت و کوچه و زنگ دوچرخه اش ساکت
*************************
چقدر سوخت دلش توی خواب هر شاعر
چقدر حال همه خوب بود،در ظاهر
جهان بدون دوچرخه هنوز می چرخید
بدون ترمزو چرخ  خیال در خاطر
کجاست شاعر دیوانه ی دوچرخه سوار؟
کجاست شاعر دیوانه؟پشت کامپیوتر
***************************
دوچرخه،کامپیوتر،شعروجنابعالی
بله خودت،توی خواننده،لعنتی،لالی؟
بگو کجای همین شعر را که می خواندی
دلت گرفت و خودت را زدی به بی حالی؟
بگو چگونه من و این دوچرخه کهنه
در این حیاط بمانیم؟ خاکی خالی؟
تو هم شبیه من وآن درخت ناموجود
از این حیاط بریدی ،چرا نمی نالی؟
****************************
بله، بریدم وامّا بزرگ تر شده ام
اگرچه توی دل خانه دربدر شده ام
چقدر کوچه به کوچه به هرکجا رفتم
درخت هم بودم  آخرش تبر شده ام
چقدر دور جهان بی دوچرخه چرخیدم
چقدر زنگ زدم یا چقدر کر شده ام
چقدر شعر نخواندم چقدر خوابیدم
چقدر از همه دنیات بی خبر شده ام
چقدر گریه نکردم چقدر مرد شدم
چقدر جدی و خشک وچه بی ثمر شده ام
************************
دوچرخه جان ولشان کن، من و تو تنهاییم
دوچرخه جان تو عزیز منی و اینجاییم
در این حیاط نشستیم و شعر می خوانیم
برای هم ،من و تو بهترینِ دنیاییم
قسم به زنگ و سکوتت،قسم به زنجیرت
قسم به زین و رکابت،من و توهمتاییم
هنوز مال منی و هنوز مال توام
هنوز عاشق هم مانده ،واقعاً ماییم
قسم به بی کسی هرکسی،قسم به درخت
قسم به قمقمه و اشک،غرقِ رویاییم
بلند شو برویم آخر جهان،آنجا
دوتا قصیده برانیم و باز می آییم...


آرش بنده بهمن

شاهین شهر

۱۳۹۵ تیر ۵, شنبه

سفر از مـــاه



در ماه دوباره وسط خواب پریدم

انگار دلم سوخت و سیگار کشیدم

دل خاک زمین بود

تا بود همین بود

می سوخت و می سوختم و شعله ندیدم


در نیمه ی تاریک من و ماه کسی نیست

من گم شدم اینجا که به جز آه کسی نیست

ماه است و آهم

با بخت سیاهم

می سوزم و می سازم و آگاه کسی نیست


 شاید پسری باشد اگر هست چنین است

یک عمر معلّق وسط ماه و زمین است

نه خواب و نه بیدار

درگیر و گرفتار

آواره ترین بوده و آواره ترین است


 شاید دوسه تا دختر دیوانه و جذّاب

با جاذبه ی ماه و به تاب و تب مهتاب

تا ماه دویدند

هی جیغ کشیدند

توی سر این شاعر دیوانه ی بدخواب



سهم دلم از ماه فقط آه شد و آه

ای آه ازاین راه پر از چاله پر از چاه

این راه پر از غم

بی همدل و همدم

ای آه از این ماه و از این آه و از این راه


 دریای دلم بغض شده،جزر و مدش را

دیوانگی ام وسعت بی مرز و حدش را

به گریه نبازد

آهنگ بسازد

پرواز دهد ساز جنون ابدش را

                       
تا دور شوم از خودم و ماه دوباره

تا بشنود آواز مرا گوش ستاره

تا عشق نمیرد

آرام بگیرد

توی دلمان غصه شود تکّه و پاره


نه ،توی دل ماه کسی فکر پسر نیست

از آن دو سه تا دختر دیوانه اثر نیست

از ماه و جنون آه

آه از دل خون،آه

باید بروم،زجر کشیدن که هنر نیست!



آرش بنده بهمن

شاهین شهر            تابستان             1395       

۱۳۹۵ اردیبهشت ۵, یکشنبه

اخمو


قهوه ذاتش تلخ بوده ،قند می خواهم چکار؟
اخم می آید به من، لبخند می خواهم چکار؟

با تشکّراز تو که من را نصیحت می کنی
پنبه را لطفاً بده!من پند می خواهم چکار؟

با در و دیوارصحبت میکنم،راحت ترم
غیبت و چرت و چرند و گند ،می خواهم چکار؟

من چه دارم؟غیربغض شعر وعشق و موسقی
گریه کردم...لایک می کردند...می خواهم چکار؟

ساعت ویک جفت کفش کهنه هم دارم ولی
بیش از این بردست و پایم بند می خواهم چکار؟

زندگی پیچیده بود و زنده بودن سخت بود
مثل مردن ساده ام،ترفند می خواهم چکار؟

قیمت جان چند بود امروز در بازارتان؟
چند می ارزم؟بگو! هرچند،می خواهم چکار؟


آرش بنده بهمن


۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

با چه کسی صحبت کنیم؟


میان این همه جک، خنده دار ترغم ها
میان این همه شادی، هجوم ماتم ها
میان این همه سلفی، حواس پرتی ها
میان این همه زیباترین عالم ها
میان این همه آهنگ وعاشقان هنر
میان این همه تنظیمِ نامنظّم ها
میان این همه تبریک، تسلیت، تهدید
میان این همه حرف اززیادها، کم ها
میان این همه ماشین، میان این همه بوق
میان این همه آهن، جهان محکم ها
میان این همه صاحب نظر،مفسّر، غول
میان این همه سلطان، میان خُرّم ها
میان این همه اخبار، آگهی، سریال
میان این همه تصویرمات و مبهم ها
میان این همه جنگ وجنون به قصد بهشت
میان این همه سازندهء جهنّم ها
فقط برای درختان شهر صحبت کن
قرار نیست که درکت کنند آدم ها

آرش بنده بهمن

فروردین 1395

۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

عصر به خیر



عصرما عصر من و توست، سراسر بی ما
عصر جم تی وی بی خواهر و مادر، بی ما

فست فودیست پر از وقت تلف کردن ها
کافه ی در به دران، بی در و پیکر، بی ما

عصر چس ناله ی خوش بو و هنرمند شدن
قهرمان های مجازی معطّر، بی ما

عصر خوشمزگی ما، غلط املایی
هی غلط کردن و تکرار مکرر، بی ما

عصر دلتنگی یک عدّه گشاد عوضی
عصر جک سازی و خلّاقیت خر، بی ما

عصر بی خاصیّتی، بی ادبی، بی هنری
بی همه چیز,فقط حرص در آور، بی ما

عصربی موسقی خوب ولی پر  استاد
عصر تقلید، کپی، گوشِ همه کر، بی ما

عصر خواننده خوشگل، همه چیزش خوشگل
غیر آواز و صدا که خود عرعر، بی ما

عصر بی عشق پر از مخ زدن بی مخ ها
عصر احساسات بی ته و بی سر، بی ما

آخر شب منم و اوّل هر صبح تویی
عصرما این همه بی اوّل و آخر؟ بی ما؟

عصرما جان به لبم می کند امّا,جانم
لب تو بوده, تو جان بر لبم آور، بی ما*

خیر این عصر کجا بوده؟، ولی عصر به خیر!
من بی تو، توی بی من، دو برابر، بی ما



آرش بنده بهمن


*آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
رهی معیّری

۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

شعر گفتن

آنقدر شعر بگویم که سرم بترکد
شعر با سادگی اش شیره ی من را بمکد

تف کند توی جهانی که در آن جا نشدم
که فقط گم شد و پیدا شد و پیدا نشدم

بعد حمّام شود چشم,مرا خیس کند
جای سیگار به من فلسفه تدریس کند

بعد یک پنجره را باز کند توی سرم
آنقدر که همه ی پنجره ها را بپرم

بعد من را بکشد توی جهان خیسش
تا بچسبم به تمامیّت مغناطیسش

قطب منفی مرا مثبت او درک کند
بعد با پای من این دنیا را ترک کند

آرش بنده بهمن

۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه

صبح به خیر

آه از این صبح، بیا عهد ببندم با تو
من اگر چایی تلخم همه قندم با تو
با همان صبح به خیری که به من می گویی
جز خود خیر به جایی نبرندم با تو
آه، صبحانه و من با تو که آماده شویم
می شود راه به هر ضعف ببندم، با تو
کاش کوتاه بیایی که فقط باز شوند
دل و چشم و گره بخت بلندم با تو
صبحِ بی تو، شبِ تکراری بی خواب، اگر
صبح و شب ها همه دیوانه کنندم، با تو
صبح خورشید به تنهایی من می خندید
به دلم مانده که یک صبح بخندم با تو



آرش بــنـده بـهـمـن

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

گفتگوی دو رنگ درباره توانایی



می توانی مرا نگاه کنی؟
مثلاً عاشقانه یا الکی
هی بگی: ((خونه من این بغله
تو چرا با خودم نمی پلکی؟
چه شعوری، چه سینه ای، چه لبی))
عشق زخمی من، چه با نمکی!

می توانی مرا زمین بزنی
با دوتا عشقم و گلم! ماهم!؟
هق هقم را چرا نمی شنوی؟
کر شدی یا من ازته چاهم؟
می توانی مخ  مرا بزنی؟
می توانم ولی نمی خواهم

می توانم جلوی دوربینت
نیش خود را ملیح باز کنم
بعد درگفتگوی بی سرو ته
هی زبان را فقط دراز کنم؟
زیر گوش من التماس کنی
مثلاً قبل سکس ناز کنم؟

می توانیم خنگ و بی سر و ته
بین بود و نبود ول باشیم؟
عصرها بین بچه خوشگل ها
فوکو و نیچه و هگل باشیم؟
آخرشب کتاب کبری و
زیر باران و توی گل باشیم ؟

دوست دارم فقط نگاه کنیم
به همه چیز و هی ترک نخوریم
وسط بغض تا ابد زخمی
از چپ و راست هی نمک نخوریم
دوست دارم به جای شعر و سکوت
از شعوری که نیست چک نخوریم

بنشینیم داخل ماشین
بشویم آنچه هست وانسان نیست؟
وسط گاز و ترمز و دنده
اینکه در دست ماست، فرمان نیست
پس بمیریم؟ نه، چه می دانم...
زندگی،مرگ، جفتش آسان نیست




آرش بنده بهمن