صفحات

۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

عصر به خیر



عصرما عصر من و توست، سراسر بی ما
عصر جم تی وی بی خواهر و مادر، بی ما

فست فودیست پر از وقت تلف کردن ها
کافه ی در به دران، بی در و پیکر، بی ما

عصر چس ناله ی خوش بو و هنرمند شدن
قهرمان های مجازی معطّر، بی ما

عصر خوشمزگی ما، غلط املایی
هی غلط کردن و تکرار مکرر، بی ما

عصر دلتنگی یک عدّه گشاد عوضی
عصر جک سازی و خلّاقیت خر، بی ما

عصر بی خاصیّتی، بی ادبی، بی هنری
بی همه چیز,فقط حرص در آور، بی ما

عصربی موسقی خوب ولی پر  استاد
عصر تقلید، کپی، گوشِ همه کر، بی ما

عصر خواننده خوشگل، همه چیزش خوشگل
غیر آواز و صدا که خود عرعر، بی ما

عصر بی عشق پر از مخ زدن بی مخ ها
عصر احساسات بی ته و بی سر، بی ما

آخر شب منم و اوّل هر صبح تویی
عصرما این همه بی اوّل و آخر؟ بی ما؟

عصرما جان به لبم می کند امّا,جانم
لب تو بوده, تو جان بر لبم آور، بی ما*

خیر این عصر کجا بوده؟، ولی عصر به خیر!
من بی تو، توی بی من، دو برابر، بی ما



آرش بنده بهمن


*آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
رهی معیّری

۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

سراب: آسمانی پر از میگ

مثل یک چرخ و فلک کوچک بود. گویی در فواصل زمانی مشخص همان چهره ها، همان صحنه و منظره و همان چیزی را میدیدی که دیگر حدس زدنش برایت آسان شده بود. سرپلذهاب شهر کوچکی است، و عصرها با خلوت تر شدن خیابان ها و تعطیلی بازار کوچکتر هم به نظر می رسد. می توانی خاموش بودن خیابان ها در ساعت 18:30 را تصور کنی؟ می توانی در ذهن مجسم کنی فرار مردمی مرز نشین را از اجتماع کوچکشان، و عجلۀ ماشین ها برای رساندن مردم به خانه هاشان، و مردم روستایی بقچه بر دوش که بر سر جاده های روستایی منتظر ایستاده اند، و جگرکی ها و باقلایی ها و لبویی ها و فلافلی ها که آرام آرام گاری ها را به سوی خانه می برند؟ دخترانی جوان که دائم از ساعت مچی شان به زمان دزدکی نگاه می اندازند، پسرانی که داخل تاکسی نشسته منتظر نفر پنجمند، و خاموش شدن چراغ کیوسک روزنامه فروشی و کشیده شدن کرکره ها را؟

من، هروقت که توی سرپلذهاب قدم می زدم، جنگ را در ذهن مجسم می کردم. همیشه احساس می کردم الان است که یک میگ یا میراژ عراقی بیاید. همیشه گویی بالگردهای ارتش را در آسمان می دیدم. همیشه شهر را طوری مجسم می کردم که انگار تبدیل به سربازخانه شده. اما حالا دیگر از هیجان جنگ بسیار گذشته بود، و البته فکر می کردی در سرپلذهاب دیگر چیزی چندان اهمّیتی ندارد.

زمستان سرپلذهاب، زمستانی همراه با فرنی داغ دارچینی است. بسیاری مغازه میبینی که داخلشان یک دیگ پیدا می شود که با برگ آلومینیومی پوشانده شده باشد. اگر چنین چیزی دیدی، فرنی آنجاست. دو هزار، دو هزار و پانصد تومان آماده کن. فرنی را توی کاسه پلاستیکی جلویت می گذارد، تنها می نشیند، به رفت و آمد پیاده روها خیره می شود و موسیقی عامه پسندش را گوش می کند. در سرپلذهاب، همه چیز عامه پسند است.

به کوچکی این شهر، به خاموشی های زود هنگامش، به بی تفاوتی مردمانش و البته به کسب و کار محدودش فکر می کنم. من جزیی از این شهر شده بودم، و اینکه دیگر در زندگی ام چه روی می داد برایم چندان اهمّیتی نداشت. عرض جبهه تنگ و جاده ها بسیار طولانی بودند، و خورشید رو به غروب و دوستان بسیار دور. باید به پادگان باز می گشتم، و وقت داشت تنگ می آمد. فرنی ام را داغ خوردم، و اشک سوزش توی چشمانم جمع شد. من فقط دلتنگ شده بودم، و هر آنچه از میگ ها و میراژها و بالگردها در آسمان می دیدم تنها وهم هایی بی اهمّیت بودند.

۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

شعر گفتن

آنقدر شعر بگویم که سرم بترکد
شعر با سادگی اش شیره ی من را بمکد

تف کند توی جهانی که در آن جا نشدم
که فقط گم شد و پیدا شد و پیدا نشدم

بعد حمّام شود چشم,مرا خیس کند
جای سیگار به من فلسفه تدریس کند

بعد یک پنجره را باز کند توی سرم
آنقدر که همه ی پنجره ها را بپرم

بعد من را بکشد توی جهان خیسش
تا بچسبم به تمامیّت مغناطیسش

قطب منفی مرا مثبت او درک کند
بعد با پای من این دنیا را ترک کند

آرش بنده بهمن

۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه

صبح به خیر

آه از این صبح، بیا عهد ببندم با تو
من اگر چایی تلخم همه قندم با تو
با همان صبح به خیری که به من می گویی
جز خود خیر به جایی نبرندم با تو
آه، صبحانه و من با تو که آماده شویم
می شود راه به هر ضعف ببندم، با تو
کاش کوتاه بیایی که فقط باز شوند
دل و چشم و گره بخت بلندم با تو
صبحِ بی تو، شبِ تکراری بی خواب، اگر
صبح و شب ها همه دیوانه کنندم، با تو
صبح خورشید به تنهایی من می خندید
به دلم مانده که یک صبح بخندم با تو



آرش بــنـده بـهـمـن

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

گفتگوی دو رنگ درباره توانایی



می توانی مرا نگاه کنی؟
مثلاً عاشقانه یا الکی
هی بگی: ((خونه من این بغله
تو چرا با خودم نمی پلکی؟
چه شعوری، چه سینه ای، چه لبی))
عشق زخمی من، چه با نمکی!

می توانی مرا زمین بزنی
با دوتا عشقم و گلم! ماهم!؟
هق هقم را چرا نمی شنوی؟
کر شدی یا من ازته چاهم؟
می توانی مخ  مرا بزنی؟
می توانم ولی نمی خواهم

می توانم جلوی دوربینت
نیش خود را ملیح باز کنم
بعد درگفتگوی بی سرو ته
هی زبان را فقط دراز کنم؟
زیر گوش من التماس کنی
مثلاً قبل سکس ناز کنم؟

می توانیم خنگ و بی سر و ته
بین بود و نبود ول باشیم؟
عصرها بین بچه خوشگل ها
فوکو و نیچه و هگل باشیم؟
آخرشب کتاب کبری و
زیر باران و توی گل باشیم ؟

دوست دارم فقط نگاه کنیم
به همه چیز و هی ترک نخوریم
وسط بغض تا ابد زخمی
از چپ و راست هی نمک نخوریم
دوست دارم به جای شعر و سکوت
از شعوری که نیست چک نخوریم

بنشینیم داخل ماشین
بشویم آنچه هست وانسان نیست؟
وسط گاز و ترمز و دنده
اینکه در دست ماست، فرمان نیست
پس بمیریم؟ نه، چه می دانم...
زندگی،مرگ، جفتش آسان نیست




آرش بنده بهمن

۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

عشق یک واژه سه حرفی نیست


1-
آخ از دل مـن کــه زیــر پــاهــای تو بود

آخ از شــب مـن، غــرق تـماشـای تو بود

آخ از هــمــه، از زنـدگـی بــی سر و ته

ای عشق! کجای این جهان جـای تو بود؟

2-

82 درصـدش کــــه تـلـویـزیـــون بود

18 در صد هـمـیشـه جنگ و خون بود

یک درصد وقت سهم عشق است ولی

از آمـــــار جـــهــانـمــان بـیــرون بود

3-

تو قــهــقــهء درون غــمــگــیــن منی

فرهــادم و ســرنـوشــت شـیــرین منی

زیـبـایی و بـی دقّـتـی ای عشق عزیز!

ســیـگـار درون پــمــپ بـنـزیــن منی


4-

دل خاک تو بود و خـوب سنگش کردی

یک عـمـر شـکـسـتیش، قشنگش کردی

صـد مـرتـبـه روش کـنـده کــاری کردی

یک شـعـر سـپـیـد شـد که رنـگش کردی




آرش بنده بهمن

۱۳۹۴ آذر ۳۰, دوشنبه

قــصـیـده در پـایــیـــز




لــطـــفــــاً هــمـان هـمـیـشـگـیِ زهـرِ مـــار را
بر روی چشم...، چشم تو از من دمار را...

یـا روزگـارِ رنـگِ هـمـان چـشـم قـهـوه ایت
بـا مـن چـه کـرد؟ کـه هـمـۀ روزگـــــار را...

نـقـّاش نـیـسـتم ولـی از لـطـف دوری ات
چه خوب می کـــشــــم همه جا انتظار را

در نقش یک مسافر آواره گـــــم شدم
تو سوت می کــشیــــدی و درمن قطار را...

من مــی دویدم و تو مرا مـــی دواندی و
هـــر شــهــر را و منظره را و دیـــــــار را

هـــر رود را و جــنـگـل سـبز و درخت را
کـوه و کـمـر، کران به کران خاک و خار را

هــی می کشـــــاندی ام به وَرِ زبرِ زندگی
کـبـریت می شـدم که بسازم شرار را

کـبـریت می شدم که بسوزم به عشق تو
که شعله می کشـــــید مسیر و سوار را...

***********************
یادش به خیر آن همه عیدی که خرج شد
یادت که مانده بـچّـگی مــانــدگــار را؟

یادت به خیر! رنگ صدای تو در دلم
با هر سکوت در همه جانم هوار را...

یادم به خیر توی هوای تو گم شدم!
در گشنگی وعشقِ تو، عید و ناهار را

یادت نرفته حوصلـه ی ســر نـرفـتـنی
از یاد برد آن همه صبر و قرار را؟

یادت به یادهای جهان یاد می دهد
دریاد ماندگار شدن زار و زار  را

در یاد مانده ماهی زیبای کوچکت
که غرق کرد توی دلم هر بـهار را

یادم که مانده توی چه پاییز قرمزی...
یادت که هست خون دلم را، انـار را؟

******************
پاییز آمد از لب تو تا درخت من
تا برگ برگ گریه کنم شاخسار را

تا برگ برگ بوسه بریزم به زیر پات
تا شاخه شاخه خشک شوم برگ وبار را

تا ذرّه ذرّه توی جهان گم شوی/ شوم
تا گم کنم/ کنی همه دار و ندار را

**************************
حالا درخت داخل کافه نشسته است
روی تن خودش بکند یادگار را

« یک دست جام باده و یک دست زلف یار»*
رقصی که نیست را و سکوت ِسه تار را...

از دست رفته ای تو و دردست این درخت
یک تیغِ تیزِ جبر, رَگِ اختیار را...

فریاد می زنم همه بود و نبود را
ازدست تو، به دست تو این شاهکار را...

غم بود، غصه بود، دل تنگ بود و من
باشد که با تو گم بکنم هر چهار را

آرش بنده بهمن 



*یک دست جام باده و یک دست زلف یار       رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست (مولانا- دیوان شمس)

۱۳۹۴ آذر ۲۳, دوشنبه

حلوای غوره ( تقدیم به محسن رستمی و خنده هایش)



کــل غمــهای جــهـان تـوی دلت جا می شـــود
خنده ات مـی گیرد از غمها دلــــت وا می شود

خنده ات می گیرد از دنــیـا که جای خنده نیســت

خـنده دارنـد ایـن تـنـاقـض هـا که دنیا می شود


عشق ایـنـجـا چـهـره ی آبـیـش کـه پـیـدا نـبــود*

هفت رنگ چهره اش با پــــول پــیــدا می شود


**************************************
زیــر پــای مــا تــردمــیــل اسـت کـل زنـدگــی
می دویـــم و آخرش مقصد هــمـانـجـا می شود

مـی دویـم و سـرعـتـش هـر لـحظه تند و تند تر
چـشم بـر هـم می زنـیـم امـروز، فـردا می شود

**************************************
زیر پـای مـا که حتی این زمین هم سفت نیست
راه رویـش می رویـم انــگــار دریــــا می شود

غرقمان کردند محسن! روی خشکی، توی غــم
هی جـسـدهـامـان در آن پـایـیـن و بالا می شود

**************************************
صـبـــر می کـردیـــم امّـــا...، در تـــمـــام زنـــدگـی
صــــبر می کـردیـم، تا کی؟ تا کجا؟ تا می شود

صبح و ظهر وشب تمام زندگی هی صبر وصبر؟
لعنتی با صبر پس کی غـوره حـلـوا می شود؟

طعم این حلوا چه طعمی بوده غیر از خون ما؟
جـز سـر قـبـر مـن و تـو کــی مـهـیّـا می شود؟

**************************************
غرق غم بودی و می خندی پسر؟ کارت درست!
راسـتـی بـا خــــنـــده ی تـــو غم مـداوا می شود





آرش بنده بهمن

*آی عشق آی عشق. چهره ی آبیت پیدا نیست(احمد شاملو)

۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

شب به خیر


شب شده، پنجره اش با تو و ماهش با من
تا خود صبح برقصیم، گناهش با من

تو برقصی همه زن های زمین می رقصند
از همین پنجره تا ماه، نگاهش با من

 وسط رقص کمی خنده، شروعش با تو
عاشقت می شوم و تا ته راهش با من

تو چپ و راست برای من اگر ناز کنی
می کشم، می خرم، از هر دو جناحش با من

موسقی سمفونی موهایت، چشمانت
این همه زیبایی! بخت سیاهش با من؟

باز بیدار شدم، پنجره ای باز نبود
 ماه همراه تو گم می شد و آهش با من



آرش بنده بهمن